|
شـراب تــلخ مــی خواهم کــه مــردافــکــن بــود زورش
|
یک لحظه هایی را نباید از دست داد ... مثل فرصت معاشقه در عصرهای بارانی ، صبحهای برفی ، ظهرهای آفتابی پاییز ؛ مثل وقتهایی که بیرون پنجره نسیم سرد میاید و بوی آب و برگ و گل یخ ، زیر سقف اما گرم است ، تنت ، دلت ، گلویت گرم است ...
یک لحظه هایی را نباید با حرف خراب کرد ... مثل شنیدن یک لطیفه ، یک خاطره کوتاه یا یک ماجرای اغراق شده ؛ که درجا گفته می شوند و سریع باید فهمیدشان و بهشان خندید و گذشت که اگر نگیری نکته را و سوال کنی یا هی نظرت را بگویی و یا حتی اشاره کنی که یک ورژن دیگرش را شنیده ای قبلاً ، حس خنده خراب می شود و آن لحظه و حال آدمهای تویش حتی ...
یک لحظه هایی را نباید به سعی ، تکرار کرد ... مثل تلاش برای تجدید تجربه اولین بوسه بی هوا ، اولین کافه مشترک که فنجانها با اشتیاق و کمی شرم و یک عالم هیجان و خیال بالا و پایین می رفتند ، مثل اولین مهمانی که یکی تویش غافلگیر شده به هر شکل ؛ این تلاش ، لذت بکر آن بار اول را می کُشد ، گذر زمان را به رُخش می کشد و واقعیت تغییر آدمها را بدجور توی ذوق آدم می زند ...
یک لحظه هایی را نباید به کلمه درآورد ... مثل یک شبهای خوش کمیابی که فیلم خوب هست و یار خوب و خلوت خوب ، مثل دمی که فقط با چند لحظه نگاه خیره انگار داد می زند که بیا و باید بخزی تا ته بازوانش بی حرف ، مثل یک خاطره مشترک دو نفره خیلی خصوصی که بین یک جمع و هزاران جمله تنها یک لبخند ساکت دو نفره ، کفایت می کند برای یادآوریش ...
از این نباید ها که خیلی هست و به تعدادشان باید هم به حتم! گیرم که بیشترشان را بلد باشی ، یاد گرفته باشی ؛ آنقدر این همه ، بی صبر و کوتاه و ناتکرارند و آنقدر لابلای دویدن های از صبح تا شب و خستگی های از شب تا صبح مان کم میایند که وقت برای حتی خراب کردن یکیشان هم نیست! وقت برای از دست رفتنشان ، گم کردنشان و چشم داشتن به اینکه تکرار شوند ؛ نه نیست . اصلاً پیش خودت بگو : لحظه و بعد ببین چه سکوتی میاید پشت کلمه ای که اسمش هم همانقدر زود گفته و تمام می شود بی فرصت رساندن لبها به هم ! مگر چند بار می شود در طول یک عمر که زمین و ماه و درختها و مه سرگردان بینشان یک شب بی کم و کاست درست کنند برای آدم ؟ چقدر پیش میاید آیا که یک حال مشترک باشد و یک روز مشترک و یک فضا ی به قاعده بی هراس که آدم بتواند از همه همه اش سیر شود و جایی نماند برای واژه مزخرف حیف ، برای کلمه ناساز کاش ؟ حالا من تلخم این روزها ؟باشد . این روزها من فکر می کنم کل زندگی همان کیفیت کوتاه ولی چسبناک معدود لحظه هاییست که بلدیم از دست ندهیم ، خراب نکنیم ، تکرار نکنیم و به کلمه در نیاوریم و چسبناکی این کوتاهی همان دلیل بی برگشت است برای بقا . مابقی هم هر چه هست ، یا فرصت های از دست رفته است با حسرتی ناگزیر و یا زمانهای کشداری که در آنها هستیم به هر حال و می گذرانیمشان یک جورهایی بالاخره!